پنج شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳ ۱۸:۱۷
همراه با شهدای دانشگاه؛ شهید سعید وطن پور:
دانشجوی مجاهدی که حتی در جبهه هم مطالعاتش را رها نمی کرد/ خواب وطن پور و تعبیر خواب جالبش/ شهیدی که رفتن به جبهه را بر تبلیغ در حج ترجیح داده بود+ صوت والدین

پنج شنبه این هفته نیز بار دیگر توفیق حضور بر سفره پر برکت شهدای دانشگاه را یافتیم و این بار مهمان شهیدی دیگر از تبار عاشقان دانشگاه خواهیم بود.

خبرنامه صادق: پنج شنبه این هفته نیز بار دیگر توفیق حضور بر سفره پر برکت شهدای دانشگاه را یافتیم و این بار مهمان شهیدی دیگر از تبار عاشقان دانشگاه خواهیم بود.

شهیدی که به قصد خواندن رشته معارف اسلامی و تبلیغ در مکتب امام صادق(علیه السلام) وارد شد و تاییدیه خود را در دانشگاه امام حسین(علیه السلام) گرفت؛ شهید سید سعید وطن پور.

گذاری کوتاه بر زندگی نامه شهید

سعید در سال ۱۳۴۶ در اصفهان چشم به دنیا گشود. از ۹ ماهگی هوش و ذکاوت خود را در بیان جملات و حرکاتی که برای این سن زود می‌نمود، نشان داد و پیش از پایان شش سالگی به دبستان رفت؛ در حالی که قبل از آن بخوبی می‌توانست از عهده خواندن کتاب برآید.

وی از حدود ۹ سالگی در جلسات قرآن حاضر می‌شد و در جریان انقلاب با اینکه کودکی بیش نبود، تصاویر امام (قدس سره) را بر روی فیلم و فیبر کلیشه می‌کرد و بر دیوار کوچه‌ها و خیابان ها نقش می‌زد.

اهتمام به نماز اول وقت

اهتمام این شهید بزرگوار به نماز اول وقت از سنین قبل از تکلیف خود را نشان داد و او هرگز از نمازهای خود در آن سن کم غفلت نمی‌کرد و چون به تکلیف نرسیده بود، برای نماز صبح والدین او را از خواب بیدار نمی‌کردند، لذا با التماس و خواهش و با دیدگان اشک آلود از آنها درخواست می‌کرد که برای بیدار کردن او در صبح اهتمام کنند. والدین او چون اصرار و میل باطنی اش را می‌دیدند، چند روز صبح او را بیدار کردند و پس از آن، او خودش هر روز صبح بیدار می‌شد؛ بدون آنکه برای بیدار شدنش به کسی زحمت بدهد.

7981512140593994815

سعید قبل از سن تکلیف، روزه‌ها را کاملاً می‌گرفت و خدای خویش را آن طور که در توان داشت از کودکی و اوان نوجوانی عبادت می‌کرد. او از همان زمان، امر به معروف و نهی از منکر را به زبان بسیار زیبا و با عملی شیوا بیان و ارائه می‌کرد و در این راه و کلیه راههای خوب، خود اسوه عملی برای فامیل و دوستان خود بود. قبضهایی که با مبلغ ناچیز پول توجیبی خود در سن سیزده سالگی از دارالایتام امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) تعهد کرده بود وتا این تاریخ هنوز به نام وی صادر می‌شود، یکی از وجوه پاک قلب خیر اندیش اوست.

تحصیلات دبیرستان

در دوران تحصیل همیشه حایز رتبه‌های ممتاز اول و یا دوم می‌شد و در تمامی سالها در دبستان و راهنمایی و پس از آن دائماً مورد تمجید آموزگاران، دبیران و مسوولان خود بود. چندین سال پس از شهادتش، زمانی که با یکی از استادان زمان تحصیل او درباره وی صبحت می‌شد، در تمامی طول صبحت، استاد به یاد شاگرد شهیدش، می‌گریست. او در سالهای آخر تحصیل ﻣﺴﺌﻮول انجمن اسلامی هنرستان محل تحصیل خود بود.

شهید وطن پور از زبان والدینش

یقنینا بهترین راوی زندگی نامه این شهید بزرگوار، والدینی هستند که با رزق حلال و دامانی پاک این شهید بزرگوار را پرورش دادند.

صوت زیر نیز گوشه ای از زندگی نامه این شهید است که نکات جالبی را از وی نقل می کنند؛ از نماز اول وقت تا اعتراض به استاد کار!

فعالیت های پس از انقلاب و دوران جنگ تحمیلی

بعد از پیروزی انقلاب، شبها تفنگ بر دوش با دوستانش از نقاط حساسی که برایشان معین شده بود، تا صبح پاسداری می‌کرد و صبح بدون احساس خستگی در کلاس درس حاضر می‌شد.

در سن پانزده سالگی برای اولین بار به جبهه رفت و در تصرف ارتفاعات «بازی دراز» شرکت کرد.

shahidvatanpoor

شهادت چند تن از همرزمانش در آن عملیات جرقه های عشق را تبدیل به شعله کرد و او را بی قرار جبهه ها ساخت.هر بار که از جبهه بر می گشت ، در خانه نیز لحظه ای از یاد جبهه غافل نبود. تا آنکه فرصتی پیش آید و خود را در دیار معشوق ببیند.جز به خاطر ﻣﺴﺌﻮولیتی و وظیفه ای چون امتحانات پایان سال یا سرپرستی خانواده در غیاب والدین و غیره در شهر نمی ماند.

هر زمان وظیفه ای برعهده می گرفت به بهترین نحو بر انجام آن موفق می شد . در سن شانزده سالگی انجمن دانش آموزی «محبان الحسین»را با همیاری دوستان خود بنیان نهاد که شرط عضویت در آن انجمن عشق به امام حسین بود که بعد از حدود ۱۷ سال همچنان در شبهای جمعه با یادآوری مصیبت امام حسین عشق به امام و راه او را در قلب جونان دانش آموز زنده و پایدار نگه می دارد .

حضور در جبهه و تشویق سایر دانشجویان

پس از گرفتن دیپلم بلافاصله در کنکور سراسری دانشگاه امام صادق(ع) قبول شد و ترجیح داد که به دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام) برود. در آنجا نیز راهنما و مشوق همکلاسانش برای اعزام به جبهه بود. او بارها و بارها داوطلبانه به جبهه رفت .

دکتر سید عدنان اشکوری در توضیح نقش شهید وطن پور در تشویق دانشجویان برای رفتن به جبهه می گوید:

«اولین اعزام من به جبهه با هماهنگی شهید بزرگوار سیّد سعید وطن پور که از دانشجویان اصفهانی بود، صورت گرفت.

حدود ۲۵ تا ۳۰ نفر از ما وارد لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام شدیم که در همان اعزام اول چند تن از دوستان ما در عملیات کربلای ۴ در منطقه ام الرصاص به شهادت رسیدند»

سعید در دی ماه ۱۳۶۵ در جریان کربلای ۴ مجروح شد و نتوانست در کربلای ۵ به خاطر نقاهت خود شرکت کند . بعد از نوروز سال ۱۳۶۶ دوباره داوطلب اعزام به جبهه شد، در حالیکه زیارت خانه کعبه به عنوان مبلغ از طرف دانشگاه به او پیشنهاد شده بود.

الگوی شجاعت در جبهه ها

از جمله خصوصیات این شهید بزرگوار، شجاعت مثال زدنی وی در جبهه ها و زیر آتش دشمن ب.د که آقای فکری(از دوستان و همرزم های وی در جبهه) در این بار می گوید:

« در یکی از خطوط مقدم جبهه که دشمن با شدت آتش بسیاری سعی در حمله و به عقب راندن نیروهای ما را داشت، در ساعاتی از شب شدت آتش دشمن به حدی بود که با توجه به امکانات و مواضع موجود، دفاع از خط، امری مشکل و طاقت فرسا می‌نمود.

در این شرایط سعید را می‌دیدم که بدون خوف و هراس بر روی دژ واقع در خط راه می‌رفت و با شلیک موشک آرپی جی سعی در عقب راندن نیروهای دشمن را داشت و این در حالی بود که از هر طرف آتش انواع تیرها و خمپاره‌ها و منورها بر سر ما می‌بارید و سعید بدون توجه به این خطرات و با ایمانی راسخ و با سرعت، از این سو به آن سو می‌رفت و باچالاکی تمام پاسخ آتش دشمن را می‌داد و آنها را از حرکت باز می‌داشت. این صحنه زیبا موجب شگفتی رزمندگان حاضر در خط شده بود و همه شهامت و ایثارش را تحسین می‌کردند.»

خواب رفتن به بنیاد شهید و تعبیر جالب شهید وطن پور

خلوص شهید وطن پور آن چنان در درجه اعلایی قرار داشت که حتی در خواب هایش نیز تجلی یافته بود و شهید در مورد یکی از خواب هایش می گوید:

« خواب دیدم خودم رفته ام بنیاد شهید که برای خودم برگه شب هفت و ترحیم و … از بنیاد شهید بگیریم. انگار اینطور بود که همه فکر می کردند که من بدبخت شهید شدم اما من خودم زنده بودم. خودم تعجب کرده بودم که چرا اینطوری شده و باید خود دنبال کار خودم باشم، یعنی من زنده باشم اما مردم چنین فکر کنند!

تعبیرش چیست؟ یعنی چه؟ شاید اینقدر بدبخت و بیچاره و مغبون هستم که باید در ظاهر مردم فکر کنند من … [شهید] شدم در حالی که حقیقت این نیست. خدایا به من لیاقت بده و من را به آرزویم برسان اما نه اینگونه که مردم در کار باشند.

شاید خلوص ندارم، شاید دربدرم، شاید توفیق ندارم. «اللهم الرزقنی توفیق الشهاده، اللهم لا ترد حاجتی، اللهم اجعلنا من المخلصین».

دوست دارم شهید شوم ولی چیزهایی می بینم که نگرانی پیدا می کنم. اول اینکه آیا نبودن من در محیط خانواده مثل بعضی خانواده های دیگر اثر سوء دارد یا نه؟ فکر کنم اصلاً نبودن من در خانه و بودنم در دانشگاه هم به نوبه خود ایجاد زمینه ای می کند که بعضی چیزهای غیر مطلوب در خانه رشد کند و اگر نباشم، شاید این زمینه بیشتر شود. شاید هم برعکس، نمی دانم.

دوم اینکه چگونه یک شهادت می تواند در خانه تأثیر داشته باشد، دوست دارم با رفتنم چیزی بگذارم که راه حق (اگرچه واقعاً رهروش نبودم) در خانواده های ما زنده بماند و ماجرای قصه ای که تمام شد، نشود. اگرچه اینطور هم که بشود، من ضامن نیستم ولی دلم می سوزد که از واقعه ای اگرچه کوچک درسی گرفته نشود.

سوم آیا توان چشیدن امتحان های الهی را دارم یا نه؟ چون مجانی چیزی به کسی نمی فروشند و اگر نباشد چنین توفیقی پیدا کنم، امتحان های سخت الهی را چه کنم. دست از دنیا کشیدن، قطع محبتها، هیچ ندیدن و او را دیدن، بند غل ها و زنجیرهای کثیف گناه که دادم از این دردها به آسمان است، آیا اینها چه چیزی را برای من به ارمغان می آورند؟ آیا بلاخره در جوار محبوب جای می گیرم یا نه؟

می دانم بدبختم، ولی او، او، او… هنوز نشناختمش. چه می شود مرا، «و ما علینا الّا نتوکل علی الله».

وصیت نامه شهید وطن پور

وصیتنامه ای که از شهید وطن پور در دست است ، مربوط به عملیات کربلای چهار است که قلم روانش کلمات را براحتی به بازی گرفته و توانسته است احساس قلبی اش را که گواهی از شهید نشدن ایشان در آن عملیات است ، به ترسیم کشد. وصیتنامه شاگرد قرآن به نحوی از قرآن با نسیمی بهره برده است که با هر بار تکرار و خواندن وصیتنامه حقایق عرفانی تازه ای بر خواننده می شود.

این دانشجوی شهید در«عملیات کربلای ده»در ارتفاعات «گلان بانه»در عصرروز ۳۰ فروردین ۱۳۶۶مطابق با ۲۰ شعبان ۱۴۰۷ بر اثر اصابت با موج انفجار به بیرون از سنگر پرتاب شد و در تاریخ نهم اردیبهشت در گلستان شهدای اصفهان به تربت پاکش هدیه شد.

5507718788671473331

وصیتنامه شهید شهید بدین شرح می باشد:

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون و عدﴽ علیه ﺣﻘﴼفی التوریه و الانجیل و القرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم به الذی بایعتم و ذلک هو الفوز العظیم .(التوبه /۱۱۱)

 

خدا می خرد ، مومنین می فروشند جانها و اموالشان را ، بهشت را می گیرند«و رضوان من الله اکبر»چگونه تجارت می کنند؟ مقاتله با کفار ، می کشند و کشته می شوند، وعده این تجارت شگفت را خدا در کتب انبیا داده است و خوشا و طوبی به حال او که به این عهد خود جانانه وفا کرد. بشارت باد بر این بیع که بر آن همت ورزیدید و این همان درجه کمال هستی است و هدف هستی .

 

چه خوب تجارتی ، چه خوب خریداری ، چه کوچک مبیعی ، چه بزرگ اجری.اما چه بگویم که دلم ،قلبم ،به سخن نیامد،روحم شکفته نشد،همجنس ، همجنس را شناسد،جسم ،جسم را لمس کندو روح،روح را.اما روح من چگونه ، چه شد، مرکز جسم مغز است ، مرکز روح قلب . اگر به دیدار معبود و منظور روم ، باید روح و قلبم بشارت دهد، تا کی منتظر شوم ؟ کی صدای محبوب را بشنوم ؟ نمی دانم .از او خواسته ام قبل از ورود مرا مهیا سازد .اما این را می دانم که دوستش دارم، مزه عاشقی را   نچشیده ام که ببینم آیا عاشق اویم یا نه ؟ اما اگر عنایتی کند، دیگر طاقت ماندن را نخواهم داشت. خدا، خدا، عجب سیه روزم، سیه قلب و سیه رویم. اما او بسیار بزرگ است، بسیار، این را موفق شدم از دل بگویم.

 

شما هم خوب می توانید از لب حرف باطن را بزنید. اما وقتی که لااقل از چیزی بگذرید، نمی شود همه چیز باشد. لطف خدا را هم طالب باشی، اگر از جان، مال یا چیز دیگر گذشتی، همان قدر او را اگر تمام خود را دادی، تمام او را می بینی. این را هم از قلب گفتم، از زبان وجود گفتم.

 

خدا مرا ببخش، عفو کن، از لغزشهایم بگذر و اما تو ای دوست برای چه هستی؟ چه تصمیمی داری؟ فکر کن، وجدان خود را حکم کن، ببین این لطف خداست که مانده ای یا استدراج و رسیدن به پلهآخر برای سقوطی بهتر.

 

قربان پدر و مادرم، از شما می خواهم احساسات، شما را تهییج نکند، اشک ارزش دارد آن را با معنا قرین کنید، زینب u هم همین طور کرد و دیگران را هم به همین وادار کرد که رفتن حسین u کارها کند. نکند با در خود فرو رفتن، فراموش کنید وظیفه چیست؟ نکند زینب بودن را و رسالت وی را در ولوله های دیگر جا گذارید. اگر نکنید ﻣﺴﺌﻮولید. خون حسین u آن کرد. خون شاگرد حسین u هم باید این کند. ان شاالله

 

شهید هم زنده است. زنده است. زنده پیروزی را شاهد است. امت را شاهد است. شما را هم شاهد است، شاهد. آیا این را باور کرده اید؟

 

توکل به خدا، الهی ما را بپذیر.

 

به امید ملاقات در مقام رضوان الهی.

 

خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

 

والسلام

 

سید سعید وطن پور

 

۳/۱۰/۱۳۶۵»