جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶ ۲۱:۳۰
آسیب های اجتماعی/ قسمت دوم
پیچیدگی فهم و تفسیر آسیب های اجتماعی

فرد مجروح در تصادف رانندگی را به بیمارستان منتقل می کنند. تیم پزشکی به سرعت تشکیل شده و به تحلیل وضعیت فرد می پردازد: شکستگی استخوان دست، خونریزی شدید، کبودی صورت که خوشبختانه ضربه سنگینی به جمجمه وارد نشده است و سوختگی قسمتی از پا که از نوع درجه ۳ تشخیص داده می شود.

بدون هیچ بحث و جدلی و با اتفاق آراء، اولویت درمانی مقابله با خونریزی و بعد عمل جراحی دست تشخیص داده می شود و تیم پزشکی مشغول به فعالیت می شود.

اگر چه تحلیل و بررسی همه مسائل تجربی و مرتبط با علوم زیستی به سادگی آنچه گفته شد نیست، اما حتی پیچیده ترین مسائل این حوزه را نمی توان در ردیف مسائل اجتماعی قرار داد. این یادداشت تلاش دارد تا از منظری که کمتر به آن پرداخته شده است، به چرایی پیچیده بودن مسائل و به خصوص آسیب های اجتماعی بپردازد. شواهد مثالی که در این نوشتار ارائه خواهد شد، همگی مبتنی بر تجربیات واقعی نگارنده از تعامل با اساتید و صاحبنظران این حوزه بوده است.

یکی از ابعاد پیچیدگی مسائل و آسیب های اجتماعی، عدم اتفاق نظر بین خبرگان در خصوص ابعاد آن مسئله است. بخشی از این عدم اتفاق نظر ناظر به علل شکل گیری یک آسیب، تقدم و تاخر رتبی علل و سلسله تاثیر روابط بین آنها، نحوه مداخله گری و ارائه راهکار و … هست. البته این موضوع تا حدی بدیهی است اما آنچه که در اینجا جذاب خواهد بود دانستن این موضوع است که عدم توافق در حوزه مسائل و آسیب های اجتماعی تا جایی که نه تنها موضوعات گفته شده را متعدد و متنوع می کند، بلکه حتی تفاوت نگاه تا جایی پیش می رود که از منظر برخی افراد یک پدیده نه تنها آسیب نیست، بلکه بایسته جامعه انسانی است تا جایی که هر گونه مداخله برای کنترل یا کاهش آن منجر به بی نظمی و ضررهای جبران ناپذیری خواهد شد. به عبارت دیگر در پاسخ به این سوال اولیه و مقدماتی که آیا چنین پدیده ای یک آسیب اجتماعی تلقی می شود یا خیر، بین صاحبنظران اختلاف نظر وجود دارد!

علاوه بر تکثر نگرشی در حوزه نظری به مسئله، بین دستگاه های اجرایی و مدیران سازمان های مداخله گر نیز تفاوت دیدگاه وجود دارد که پرداختن به آن، موضوع نوشتار حاضر نیست. در اینجا تنها تلاش بر ارائه چند شاهد مثال در خصوص این موضوع است که چگونه یک پدیده از منظر برخی صاحبنظران می تواند به عنوان یک آسیب اجتماعی شناخته شود و از منظر برخی یک اتفاق ساده و کاملا طبیعی انسانی است تا جایی که هر گونه دستکاری بیرونی می تواند خود منشا آسیب اجتماعی شناخته شود.

پدیده طلاق

به برخی از نظرات کارشناسان در خصوص این که طلاق در کشور مسئله است یا خیر توجه کنید:

وضعیت طلاق نه تنها در کشور خوب هست بلکه هر چقدر طلاق بیشتر شود، وضعیت بهتر خواهد شد. چرا که طلاق سوپاپ اطمینانی است که فشارهای ایجاد شده به خاطر ناکارآمدی اقتصادی و مدیریتی کشور که در خانواده سرریز می کند را آرام کرده و از بحران های بعدی جلوگیری می کند.

نرخ طلاق در ژاپن به شدت پایین است ولی از آن طرف نرخ خودکشی اش خیلی بالاست. در غرب کشور نرخ طلاق پایین است ولی آمار خودکشی اش بالاست مثل ایلام. اگر طلاق تنها راه خروج آدم ها برای خروج از یک رابطه زجر آور باشد ما چرا نباید از این پدیده استقبال کنیم؟

از طلاق یک هیولایی در جامعه ما دارد ساخته می شود، که نمونه آن آمارهایی است که به صورت خام در جاهای مختلف دارد رد و بدل می شود. مطرح کردن آمارهای طلاق بدون در نظر گرفتن ازدواج به نظر من غلط ترین کاری است که می شود کرد.

در رابطه با بحرانی بودن من اعتقاد دارم که طلاق در جامعه ما بحران است. می گویند اگر نرخ طلاق در غرب پنجاه درصد است ولی در عوض ازدواج بعدی خیلی راحت است. در جامعه ایرانی ازدواج مجدد خانم هایی که طلاق گرفته اند بسیار دشوار است

خانواده و مسائل آن به طور کلی، جزء مهم ترین مسائل کشور است. از بیست خواسته قضایی اول کشور، شش خواسته مربوط به حوزه خانواده و طلاق است.

طلاق با آسیب هایی همچون اعتیاد، خشونت، تربیت فرزندان، فقر اقتصادی ، جامعه پذیری، آرامش اجتماعی و روانی و … گره خورده است. هدف قرار گرفتن کانون خانواده در کشور، بحران هست و مداخله برای کنترل نرخ طلاق ضروری و اجتناب ناپذیر است.

پدیده حاشیه نشینی

در حوزه حاشیه نشینی نیز تکثر نگرشی در خصوص اصل مسئله بین صاحبنظران وجود دارد. برخی آن را مسئله می دانند و برخی از منظر دیگری به آن نگاه کرده و تحلیل متمایزی ارائه می کنند:

در مناطق حاشیه نشین، زیرساخت های اجتماعی و خدماتی برای مردم وجود ندارد. حاشیه نشینی، کنترل پذیری اجتماعی را به شدت کاهش می دهد و از سوی دیگر محرومیت ایجاد شده به واسطه کمبود امکانات زیرساختی و اجتماعی، زمینه ساز شکل گیری جرم و مفاسد در این مناطق خواهد بود.

حاشیه نشینی به واسطه خط کشی و مرز بندی های ما بازتولید می شود. وگرنه کسی که در مناطق دورتر از متن زندگی می کند، احساس حاشیه نشین بودن ندارد. تلقین متن و رفتار ماست که این احساس را در فرد تقویت می کند. وگرنه از نظر خود او ممکن است هیچ احساس کمبود یا مشکلی نداشته باشد.

سکونتگاه های غیررسمی محل امید برای انسان هایی هستند که از متن رانده شده اند. این افراد در آنجا امکانات خوبی دارند و فقر مطلق در آنجا نیست. امکاناتی که سکونتگاه های غیررسمی و حاشیه های شهرها برای این افراد فراهم کرده اند، بسیار بهتر از محلی است که از آن مهاجرت کرده اند.

از سوی دیگر هیچ سنجه و شاخص قابل اتکایی نمی توان یافت که با استفاده از آن بتوان به تحلیل وضعیت کشور پرداخت. به عنوان مثال این که نرخ طلاق در کشور ما پایین تر یا بالاتر از متوسط جهانی است، آیا می تواند سنجه خوبی برای تحلیل وضعیت موجود باشد؟ یا این که در کشور چند میلیون نفر حاشیه نشین داریم در حالی که نسبت این نرخ در منطقه فلان مقدار است، آیا می تواند مبنای شناخت قرار گیرد؟

سعید مسعودی پور پژوهشگر مرکز رشد