چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴ ۰۹:۳۸
تأثیر توافق وین بر زندگی من!

صبح مثل همه روزها بیدار شدم ولی در کمال ناباوری به راحتی جوراب­هایم را پیدا کردم و پوشیدم. کشوی کمد را بیرون کشیدم بدون گیر همیشگی­ اش باز شد، وای روحانی مچکرم! خواستم زباله­ ها را ببرم بیرون، دیدم هیچ زباله­ ای نداریم! عجب روزی …!

خبرنامه صادق-سرویس طنز: صبح مثل همه روزها بیدار شدم ولی در کمال ناباوری به راحتی جوراب­هایم را پیدا کردم و پوشیدم. کشوی کمد را بیرون کشیدم بدون گیر همیشگی­ اش باز شد، وای روحانی مچکرم! خواستم زباله­ ها را ببرم بیرون، دیدم هیچ زباله­ ای نداریم! عجب روزی …!

راه افتادم به سمت خیابان. تا رسیدم یک تاکسی جلویم ترمز کرد و بدون اینکه مجبور شوم حتی چند متر جلوتر بروم، در صندلی جلوی ماشین نشستم. خودم هم نمی­دانستم چه اتفاقی افتاده است که همه چیز امروز خوب پیش می­رود! راننده پرسید: آقا اجازه می­فرمایید رادیو را روشن کنم؟! با تعجب از این همه احترام، گفتم: خواهش می­کنم! راننده رادیو را روشن کرد، گوینده اخبار گفت: دیروز، توافق هسته­ ای نهایی شد و تمامی تحریم­ ها ملغی گردید و ایرانیان به حقوق خود دست یافتند! تازه دوهزاری­ ام افتاده بود که چه اتفاقی افتاده! پس خوش­شانسی امروزم از ثمرات همین توافق بوده است … .

رسیده بودم به محل کار. هزار تومان به راننده دادم و خواستم پیاده شوم. راننده گفت: آقا بقیه پولتان! گفتم: بقیه پولم؟! کرایه­ ها ۱۰۰۰ تومان است. گفت: نه، این تا دیشب بود بقیه پولتان را بفرمایید. بعد هم ۶۰۰ تومان پس داد! گفتم: مطمئنید می­شود ۴۰۰ تومان؟! گفت: ببخشید ۳۵۰ تومان می­شد، ۵۰ تومانی نداشتم تقدیمتان کنم، حلال بفرمایید! سرم را خاراندم و گفتم: بی­خیال!

وارد ساختمان محل کار شدم، کارت ورود را در آوردم و زدم، هیچ­کس توی صف نبود دیگر داشتم از تعجب شاخ در می­ آوردم. محل کارم که یک پژوهشکده است پر بود از کارکنانی که سر وقت و حتی یک ساعت جلوتر رسیده بودند و به شدت مشغول پژوهش بودند! جایی برای سوزن انداختن نبود و حتی یک نفر پشت میز من هم نشسته بود و مشغول حل مسائل نظام بود! گفتم شماها کی اومدید؟ هر روز این موقع، هیچکی اینجا نبود! گفتند: اولا ساکت! ثانیا: این تا دیشب بود، مشکلات تحریم حل شده است و ما مشغول توسعه کشور هستیم! قیافه­ ها آنقدر جدی بود که جرات نکردم چیز دیگری بپرسم.

رفتم روی صندلی سالن نشستم تا کمی استراحت کنم و بعد بروم سر کارم. یک دفعه یکی از مدیران، گوشی به دست، روی یکی از صندلی­ ها نشست و شروع کرد به صحبت کردن. مسئول پیگیری مسائل عدالت اجتماعی در پژوهشکده است. داشت چیزهایی از کاهش فاصله طبقاتی در کشور می­گفت. خیلی اجمالی فهمیدم که از دیشب تا الان، مردم به شدت به عدالت رو آورده­اند و به سبب رعایت انصاف و نوع­دوستی در کشور، همه به حق و حقوقشان رسیده­ اند!

لب­تابم را روشن کردم و سری به وب­سایت­ ها زدم. گوگل را تایپ کردم صفحه اول گوگل نوشته بود: ایرانی عزیز، همه چیز برای شما آزاد است فیلترها برداشته شده­ اند! استغفراللهی گفتم و اسم یکی از خبرگزاری­ها را جستجو کردم، صفحه اول پر بود از مفاهیم پاک و ناب! همه چیز خبر از یک صلح جهانی می­داد! الله اکبر!

پا شدم آب بخورم، دیدم مشکل آب هم حل شده است هر چقدر از آب سرد کن آب می­ خوردم سریع جایش پر می­شد! پیش خودم گفتم: اون بنده خدا، حق داشت که می­گفت مشکل آب هم با برداشتن تحریم­ ها حل می­شود، در اولین فرصت باید استغفار کنم تا الان فکر می­کردم دارد الکی می­گوید ظاهرا ارتباط مستقیمی بین تحریم­ها و مشکل آب بوده است!

چند دقیقه­ ای نشستم رفتم دستشویی. در کمال ناباوری، دستشویی­ ها خالی بود و کلی دمپایی در دسترس! عجب … یعنی دیگر برای دستشویی هم نیازی نبود صف بایستیم!

حال و روزمان خیلی خوب بود.

ظهر با یک شماره ناشناس با من تماس گرفتند. گوشی را برداشتم. آقایی پشت خط بود، محترمانه گفت: فلانی؟ گفتم: بله بفرمایید. گفت: ما از سازمان تاثیرات مثبت پساتحریم مزاحم می­شویم. با تعجب گفتم: کجا؟! گفت: مهم نیست، می­خواستم خدمتتان عرض کنم، خبر دار شدیم شما نیازمند یک دستگاه خودرو هستید. بعد از برداشته شدن تحریم­ ها، تعداد زیادی خودرو به سازمان ما تحویل داده شده است و ما می­خواهیم یکی از خودروها را به شما تقدیم کنیم. گفتم: شوخی می­کنید؟! گفت: نه آقا، لطفا آدرستان را بفرمایید تا نماینده ما، خودرو را تحویل دهد. در کمال ناباوری، آدرس را برای بنده خدا املا کردم. چند دقیقه بعد، یک ماشین مدل بالا دم در پژوهشکده بود. سویچ را تحویل داد و امضا گرفت و رفت. سوار ماشین شدم. گفتم حالا یک دوری باهاش بزنم ببینم چه طوره! انداختم توی اتوبان و گاز دادم. سرعتم مرتب بالا می­رفت ۱۰۰، ۱۱۰، ۱۲۰ تا ۱۵۰ یکدفعه ماشینی پیچید جلوی من! فریاد بلندی کشیدم و پا گذاشتم روی ترمز …!

تا به خودم آمدم از خواب پریده بودم و پایم گیر کرده بود به ملافه و در نتیجه، ملافه با همان ترمز کذایی، حدود نیم متر پاره شده بود …! ساعت را نگاه کردم، دیرم شده بود و باز هم همان حکایت همیشگی، جورابم کجاست … در کشوی کمد چرا گیر می­کند …

و این بود تاثیر پساتحریم بر زندگی شخصی من … .