پنج شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۴ ۱۵:۵۶
محمد آشوری:
طنز| تالار یا پیست!

نیم شبی در ایام امتحانات در بستانمان قدم می زدم تا اینکه ناگاه به محفلی در شدم،…

خبرنامه صادق: نیم شبی در ایام امتحانات در بستانمان قدم می زدم تا اینکه ناگاه به محفلی در شدم، رکابی دیدم بر مرکب ها سوار ، چنان به تاختن مشغول که گویی از پی شکار

توگفتی نباشد توقفی در کارشان و یوزان را طاقت شکارشان . چونکه چشمانم سنگینی مینمود مشعوف از تماشای رهروان به منزل رجعت کرده و خسبیدم.

دیگر روز که هوای غم به دلم وزیدن گرفته بود به قصد ترویح و تماشای خیل رکاب راهی آنجا گردیدم ولی هرچه نظر افکندم جز اندک عده ای که عدادشان از گیسوان حسن کچل تجاوز نمی کرد سالکی دگر نیافتم ،چون صحنه را اینگونه یافتم غمم فزونی نمود، دراندیشه رفتمی که چگونه باشد، شبی چنان بتازند که مردان راهوار به گردشان نرسند و شبی دگر میدان رها سازند ؟ مرا بایستی که از سرشان سر در آورم.بدین منظوراز راکبی جویا شدم قضیت را.

ظریف اینگونه پاسخم داد:

کلید گنج سعادت قبول اهل دل است

مباد آن که در این نکته شک و ریب کند

شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد

که چند سال به جان خدمت شعیب کند

منبع: نشریه دانشجویی پهپاد