پنج شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۳ ۲۲:۰۱
یادمان شهدای دانشگاه امام صادق(علیه السلام)؛ شهید مطلب شفیعی جایگانی:
ازکارگری در موزائیک سازی تا تحصیل در دانشگاه امام صادق(ع)/ خواهرم! در سنگر دفاع از عفت و حریت و عزت نفس با سلاح حجاب دشمن را رسوا کن

این هفته خبر وقف کتابخانه «شهید مطلب شفیعی» از جمله مهم ترین رویدادهای فرهنگی کشور بود که رهبر معظم انقلاب نیز در پی آن پیامی صادر کردند و همین بهانه کافی است که این هفته به مهمانی این شهید بزرگوار دانشگاه برویم.

خبرنامه صادق: این هفته خبر وقف کتابخانه «شهید مطلب شفیعی» از جمله مهم ترین رویدادهای فرهنگی کشور بود که رهبر معظم انقلاب نیز در پی آن پیامی صادر کردند و همین بهانه کافی است که این هفته به مهمانی این شهید بزرگوار دانشگاه برویم.

در دومین روز از ماه خرداد سال ۱۳۴۶ در روستای دربهنز از توابع بهاباد یزد در خانواده ای کاملا مذهبی و مستضعف فرزندی متولد شد که قبل از تولد به صورت وحی نام وی عبدالمطلب نهاده شد و با تولد او بود که نور عجیبی در این خانواده پدیدار شد.

مطلب شفیعی

عبدالمطلب دو ساله بود که از روستا به شهر آمدند و در سن چهار سالگی بود که جهت فراگیری قرآن مجید راهی مکتب خانه شد و در سن ۶ سالگی قرآن را کاملا فرا گرفت و در همان مکتب خانه به عنوان استاد به افراد دیگر تعلیم قرآن میداد.

هفت ساله بود که به دبستان رفت و مراحل ابتدایی را در دبستانهای دکتر خانعلی وناصر به پایان رساند. بعد از اتمام دوره دبستان در مدرسه راهنمایی فرساد ثبت نام کرد و دوره راهنمایی را با کسب نمرات عالی در تمامی دروس به پایان برد و به همین دلیل در انتخاب رشته های دبیرستانی و هنرستانی مردد بود که با مشورت دوستانش در رشته تجربی در دبیرستان واعظی ثبت نام نمود.

پرتلاش در سنگر انقلاب و بی گلایه از انجام کار

مطلب از شروع انقلاب،به خوبی جایگاه مخصوص خود را در انقلاب یافت و در آن فعالانه شرکت کرد. بی تاب تلاشهای مستمر مذهبی–انقلابی بود واز این جهت در دبیرستان واعظی نقش عمده ای را ایفا میکرد.مطلب در طول دوره دبیرستان کمک بسیار موثری برای امور تربیتی مدرسه بود و انجمن اسلامی مدرسه را سرپرستی می کرد. در تمامی دروس نمرات بسیار عالی می گرفت و در مدت تحصیل حتی یک تجدید هم نیاورد.اکثر تعطیلات مخصوصا تعطیلات تابستان را همراه با پدر مهربان و زحمتکش خود در کارخانه موزائیک سازی مشغول کار بود و از انجام هیچ کاری ابا نداشت و هیچگاه از کار خسته نمیشد. مطلب هیچگاه از کارش، از لباسش و از وسیله نقلیه اش که یک دوچرخه بود گله ای نداشت و از آنها کاملا راضی بود.

وی به عنوان یک دانشجوی دوره فوق لیسانس دانشگاه امام صادق(ع) فردی بسیار موقر،متین،مخلص،صمیمی و دوست داشتنی بود و طی دو سالی که در دانشگاه امام صادق (ع)درس می خواند برای خانواده اش حالت یک مرجع را داشت،حالتی که نمیشود با زبان وصف کرد و با قلم نگاشت چون ارزش کارهایش بیش از نوشتن می باشد.

این شهید بزرگوار هنگام تحصیل در دانشگاه اکثرا صبحهای پنجشنبه از تهران به یزد می آمد و چون قبل از طلوع خورشید می رسید تا صبح قرآن تلاوت می کرد و شبهای جمعه را نیز با خواندن دعای کمیل در آرامگاه شهر و یا در منزل شهدا می گذراند و ساعت خوابش را بعد از خواندن نماز شب قرار می داد.

در تاریخ ۲۲ بهمن سال ۶۵ از دانشگاه به یزد آمد و پنهان از خانواده به عنوان رفتن به دانشگاه عازم جبهه شد. در اواخر اسفند ماه سال ۶۵ نامه ای از وی برای برادرش رسید که حاکی از رفتنش به جبهه بود ولی در نامه اش اصرار کرده بود که جریان جبهه رفتنش همچنان مخفی باشد مخصوصا از پدر و مادر.

02

حدود سه روز از فروردین سال ۶۶ گذشته بود که خودش از جبهه آمد ولی نه با لباس نظامی بلکه با لباس معمولی به این دلیل که کسی از موضوع با خبر نشود.

شش روز از رفتن مطلب گذشته بود؛ خانواده اش هرچه تلفن و تلگراف زدند خبری نشد تا این که در تاریخ ۲۳/۱/۶۶ پدرش تاب فراق نیاورد و تصمیم گرفت جهت تحقیق و کسب اطلاع از مطلب به دانشگاه برود ولی در ساعت های آخری که آماده حرکت به مقصد تهران بودند از طرف بنیاد شهید آمدند و اطلاع دادند که مطلب زخمی شده وساعت ۲ بعد از ظهر ملاقت دارد اما چه ملاقاتی؛ ملاقات در خلدبرین. به این ترتیب قبل از اتمام دوره،کارنامه درخشان شهادت را گرفت و به لقاء الله پیوست.

2

 

مطلب در تاریخ ۱۸/۱/۶۶ در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای ۸ به وسیله اصابت تیر سیمینوف به ناحیه صورت، مغز سرش از پشت سر بیرون ریخته بود و پیکر پاکش بعد از شهادت بوسیله آتش عقبه آر.پی.جی سوخته بود.

درمان مادر پس از شهادت

شهید شفیعی حتی پس از شهادت خود نیز ارتباط عمیقی با خانواده خود داشت و مادر ایشان در این باره می گوید:

«الان حدود ۹ سال است که مطلب از میان ما رفته است و من تا به حال اصلاً به دکتر نرفته‌ام و علتش هم مطلب بوده است. من خیلی دردها داشته‌ام که مطلب به بالینم آمده و نسخه شفا برایم آورده است. هر وقت دردی داشته‌ام، نگاه به عکس مطلب انداخته‌ام و او را صدا زده‌ام و او به من جواب داده است.»

 

وصیتنامه شهید شهید مطلب شفیعی

وصیت نامه شهید شفیعی که یک ماهی پیش از شهادت وی نگاشه شده، دارای چند بند است که در نخستین آن مناجاتی جانانه با معبود دارد و پس از آن به سراغ خانواده خود می رود.

متن کامل وصیت نامه شهید در ادامه می آید:

بسم الله الرحمن الرحیم

«و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سدﴽ فاغشیناهم فهم لایبصرون»(یس/۹)

شب هنگام در پس غروبی است که پس از طی مسافت طولانی به مقصد و مقصودی رسیدم.

نمی‌دانم شاید این از آخرین نوشته‌هایی باشد که بر روی کاغذ انگاشته می‌شود و به قولی وصیتنامه باشد. اما هم اکنون در «موقعیت شهید بیات» ایستاده‌ام و در برابرم انبوه رزمندگان در حال حرکتند و من ایستاده‌ام و نگاهم در اعماق این غبار گم شده از مهاجرت پرستوهاست ودلم همچون پرنده‌ای وحشی خود را دیوانه‌وار می‌زند تا از من بگریزد و بال در بال آن پرستوهای آزاد وخوشبخت مهاجر پرواز کند و من با هر دو دستم قفسش را بسختی نگهداشته‌ام تا نگهش دارم. چرا که اطاعت از فرماندهی واجب شرعی است. از طرفی خدایا! تو عاشقت را دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی، دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟ با این حال چقدر زنده ماندن دشوار شده است و لحظه‌ها به کندی می‌گذرد. آه چه خیال انگیز و جانبخش است اینجا نبودن، با تو بودن، در کنار تو بودن یا حسین(علیه‌السلام) می‌دانم که خود حجاب خودم و باید از میان برخیزم.

30

آری همان گونه که بارها گفتم، روح همیشه مسافر من نمی‌تواند در یک جا منزل کند و از رفتن و رفتن بازایستد. من ساحل نیستم. موجم، هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم.زنده ماندن با وجود شهادت برادران و دوستان و از طرفی ظلم و بی عدالتی که از جانب مستکبرین عالم بر این ملت مظلوم روا شده است، هیچ مفهومی ندارد. در حالیکه صدای «هل من ناصر ینصرنی» حسین(علیه‌السلام) به گوش می‌رسد و در حالی که رهبر کبیر انقلاب رفتن به جبهه‌ها را واجب کفایی می‌داند و در حالی که بسیاری از هموطنان ما در اثر بمبارانها کودکانشان بی پدر، مادرانش بی پسر و خواهرانش بی برادر می‌شوند، وظیفه یک جوان انقلابی چه می‌تواند باشد؟

افسوس می‌خورم که چرا موضوع را زودتر از اینها درک نکردم. چرا به بی وفایی دنیا زودتر از اینها پی‌نبردم. دنیایی که علی(علیه‌السلام) را در محراب شهید کرد و تاریخ هیچ نگفت. دنیایی که حسین را مظلومانه باخانواده‌اش در صحرای کربلا به شهادت رسانید و لب از لب تکان نداد. دنیایی که هزاران هزار از علمای اسلامی را از ما گرفت. هفده شهریورها، تاسوعاها و عاشوراها را پشت سرگذاشت. حال نمی‌دانم که روشنفکران با ذهن روشن خود به چه می‌اندیشند و به چه چیز این دو روزه دنیا دل بسته‌اند. می‌دانم، خود جواب خویش را یافته‌ام. چرا که سالها بود در گوش ما یکنواخت زمزمه عشق حسین(علیه‌السلام) می‌آمد. سالها بود که تاریخ کربلا را در زیر پرچمهای سیاه حسینیه‌ها گریه می‌کردیم. سالها از عشق و صفای جبهه‌های نبرد حق برای خفتگان خموش سروده می‌شد; ولی ما همواره برای خود کوهی از توجیهات و مسایل می‌ساختیم و خود را در پس آن مخفی می‌کردیم اما منتظر جرقه‌ای از آتش بودیم. چون فطرتم با مکتبم مانوس بود، اما قدمهایم توانایی آن را نداشت چون کوه توجیهات مانع بود که در راهی که می‌شناختم،گام نهم و درونم نیاز به همکفری داشت پر سوز، که او نیز بهتر از من با تمام وجود آلام را لمس کرده باشد و این نبود مگر با ریختن خون دهها نفر از همسنگران علم و دانش. آنها همه رفتند و با خون خویش صلا در دادند که ای خفتگان عصر بیدار شوید! بانگ صلایشان چون صور اسرافیلی در وجود خفته من دمیدن کرد و ناگاه از مرزی خارج و به مرزی دیگر داخل نمود.

بنابراین، پس از سالها حیرت سرانجام خویشتن را شناختم. خدای خویش را شناختم. عاشقش شدم، به سویش روانه شدم، به سویش آمدم. پرواز کردم و زندگی را در جبهه از نو آغاز کردم و اگر در این راه نیز خونم ریخته شود، باکی نیست. مساله مرگ برایم کاملاً حل شده. می‌دانم برای چه بودم و می‌دانم برای چه می‌روم و به حقیقت یافتم که شهادت دعوتی است به همه نسلها در همه عصرها که اگر می‌توانی بمیران (جهاد) و اگر نمی‌توانی بمیر (شهادت) و همچنین دریافتم که زیستن در کنار ظلم و ستم مفهومی جز ذلت وخواری ندارد و شهادت همواره رسالت حق پرستان است در عصر نتوانستن‌ها و شهید با مرگ خویش رسالتی را انجام می‌هد که مجاهد با میراندن دشمن و اگر این توفیق در این راه خونین نصیب بنده‌ای ذلیل چون من نشد، صبر می‌کنم که این صبر، صبری سرخ است که به گفته شهیدان عصر ما خود شکلی از شهادت است و آن، این است که یک زنده‌ای بتواند شهید باشد; همان گونه که شهید در عین نبودن زنده است و حاضر. پس ای برادران بکوشید تا فطرتتان را آن گونه که هست بیابید و در راهش جان دهید که جان و روح انسان امانتی است که خداوند چند صباحی در کالبد خاکی دمیده و روزی آن را پس خواهد گرفت. بکوشید خود را از قید و بندهای مادی وارهانید و به حبل المتین الهی چنگ بزنید و حرفهای آن را بگوش جان بشوید و عمل کنید. بکوشید شیران روز خداوزاهدان شب حق باشید و همواره هیبت گفتارتان پشت ستمگران را بلرزاند و گریه‌های ابر صفتتان سیلی بسازد و دشمنان حق را از بیخ و بن برکند. بکوشید شیفتگان خدمت باشید نه تشنگان قدرت و به تو ای برادر عزیز، صدها بارگفته و این بار نیز تکرار می‌کنم که و اگر می‌خواهی صید صیادان فکر و اندیشه نشوی، اگر می‌خواهی خدمتگزاری واقعی برای جامعه ات باشی، اگر می‌خواهی رهرو راه سالکان حقیقیت باشی و سرافراز زندگی کنی، بخوان، بخوان و بخوان

و شما ای پدر و مادر عزیزم

ای آنانی که مهرتان با قطرات اولیه شیر در من نفوذ کرد و با بیرون رفتن جان نیز از من خارج نشد. شما که رنج پروراندن مرا بیش از ۲۰ سال متحمل شدید. شما مادری که شبها نخوابیدی تا من بخوابم و تو پدری که خود را در آب و آتش انداختی و مرالقمه حلال دادی، اول از شما طلب عفو و بخشش می‌کنم. می‌خواهم مرا ببخشید تا در برابر خدایم مسؤول نباشم و بعد به شما پدر عزیز تبریک می‌گویم که واقعاً سرانجام فرزندتان توانست راه امام حسین را که تنها در صحرای کربلا ندای یاری سر می‌داد بیابد و بپیماید و همچنین تسلیتتان می‌گویم. تسلیت از این جهت که عصای دستتان شکست; عصایی که سالها برای او خون دل خورده بودید تا در پیری شما را یار باشد. ولی افسوس و نمی‌دانم چگونه در پیشگاه خدا سربلند کنم و شما از من ناراضی باشید و مادر جان، تویی که چونان فرشته‌ای، تویی که از توست مرا هر آنچه نیکوست. تویی که بعد از خدا، خدای دل و جان من بودی.

31

تویی که یک نگاه تو برایم بهتر از هر دو جهان بود. امیدوارم که مرا ببخشایید و مرا دعا کنید. شیرتان را بر من حلال کنید تا فشار قبر شیر شما را از من نگیرد.

و شما ای برادران گرامیم

که همیشه مرا تکیه گاه افتاد نهایم بوده‌اید و تسکین بخش جراحتهایم و پناهگاه تنهایی‌ام، امیدوارم که شما نیز مرا عفو کنید و رسالت خویش را که همان پیمودن خط امام است، فراموش نکنید.

و ای خواهران گرامی

امیدوارم بدیهایم را به خوبیهایتان ببخشایید و مرا حلال کنید و تو ای خواهر مسلمان، پیام الهی را دریاب، خروش برآور و پیام رسان آیت حق و خون شهیدان باش. از یزیدیان مهراس. در سنگر دفاع از عفت و حریت و عزت نفس با سلاح حجاب دشمن را رسوا کن و جبهه مردان توحید و جبهه برادران پیروزمندت را یاری رسان باش. در پایان از تمامی دوستان و آشنایان که این وصیتنامه را می‌خوانند و می‌شنوند، می‌خواهم که مرا حلال کنند و این حلالیت را بر زبان جاری کنند.

وقت تنگ است، حرکتی در پیش داریم.

به امید پیروزی حق

۱۶/۱۲/۱۳۶۵

 

نظرات
  1. دانشجو
    ۲۲ اسفند ۱۳۹۳

    سلام
    روحش شاد
    خدا به شما هم خیر بده
    وقتی این مطلب ها را آدم می خونه احیا میشه

    Thumb up 0 Thumb down 0

  2. Milad shafiei
    ۲۴ اسفند ۱۳۹۳

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما عزیزان. بنده خواهرزاده شهید شفیعی هستم و تازه این صفحه رو دیدم. اول از همه اجرتون با امام و شهدای انقلاب. دوم غرض از مزاحمتم این است که خواستم ازتون درخواست کنم اگر امکانش هست هر عکسی که از دایی بنده دارید رو برام میل کنید.
    خییییلی ممنونتون میشم اگه به درخواستم جواب رد ندید.
    یه مسئله دیگه اینکه هرسال دانشجویان قدیم تا حال دانشگاه امام صادق روزای اول عید قدم رنجه میکنن و به خونه پدرشهید میان. نمیدونم شما هم در جمعشون هستید یا نه ولی خوشحال میشیم اگه در خدمت شما هم باشیم. برای اطلاع از تاریخ تشریف اوردن دوستان شمارمو میدم تماس بگیرید تا در خدمتتون باشیم.

    Thumb up 0 Thumb down 0

  3. Milad shafiei
    ۲۴ اسفند ۱۳۹۳

    ببخشید شمارمو یادم رفت!!
    ۰۹۱۳۷۷۵۴۰۵۸

    Thumb up 0 Thumb down 0